
به نام خدایی که عشق را افرید
سلام به همه دوستان مدتی نبودم امروزهم
که اومدم یکی از شعرهایی که یک دوست
برام نظر گذاشته بود را میگذارم امیداست بازهم
نظراتون مایه موفقیت بیشترم هست رو ازم دریغ نکنید.
من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم
من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو راهی داشتم
چون شرابی کهنه شعرم تازه بود
این سکوت ای مادر فریادها
تو کجایی تا بگیری داد من
گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از آواز من
روزگاری بر برگ درخت زردی نوشتم ودر
صندوقچه خاطرات خود گذاشتم که از یادم نرود
انکس که مرا از یاد برد.اقسوس که سالهاست
که یادم رفته انرا که روزگاری زمستان سرد راگرم میکرد
وتنها برگ زردی از گذرش برایم مانده اینست یادگاری که
فراموشی وفراموشیو....
حلقه به زانو نشسته بودوتمام فکرش ستاره ای
بود که چشمک میزد که روزی میشود که باانها
باشم وباشادی ومادرش راصدامیزدکه ستاره
چشمک میزندومراصدامیکندمادرگیسوان دخترک
رانوازش میکندودراغوش خود میکشدالان سالهاست
که دخترک پیش ستاره هاست و مادر جای دخترک
به ستاره اش که روزی دخترک مینگریست رامینگرد.
برای غریبه ها جای سوال گذاشتی
گذاشتی رفتی نموندی که نگن رفت
واسه زخم دلش یه مرحم دیگه برداشت
به جای دوست دارم یه عالمه تنفرگذاشت
یه عمری بود شبزده نبودم
با ستاره های اسمون دردودلمو نگفته بودم
گذاشتی رفتی برو
ولی کاش یه ردپا میزاشتی برام
سایه های شب همه جا به چشم می خورد و پرندگان سکوت
شبانه ی خود را به رخ هو هوی درختان می کشد،ستاره های
شب با نور شبانه ی خود بازی می کنند و ان همه شکوه را
نمایان می کنند وماه همچون عزیزی به میان انها می درخشدو
چه زیباست ساز باد و درختان شبانه که جانانه اواز می خوانند،
از سر شوق می گذرند و باز سکوت همه جا طنین انداز می شود
و همان سکوت می ماندو ........
زمان و سرنوشت را دگرگون می کند و ان زمان که زمان پایان می یابد و
جانی دوباره نثارش می کند،شگفتا زیباست بازی های کودکانه ی زندگی
می گذارد و می برد
شبانه های سرد زمستان با یاد شما گذشت
یادهای رفته ها با گذر ایام گذشت
زیبا کده ی دل از سر طلوع گذشت
خرمن های اشفته ی زندگی گذشت
سراسر شور و شوق عشاق گذشت
شعار های با هم بودن از یاد رفته و گذشت
سرد و بی روحش را نظاره گر باش انگاه که زیباترین
بهانه ها را برای با هم بودن و در کنار هم بودن
را پیدا نمی کنی و زمانه را سرزنش می کنی